- یک افتخار دیگر: بچه ها در اروند قایق حامل پانزده  نظامی انگلیسی را که که یک نفر آنان زن بوده است در محدوده آبهای سرزمینی کشورمان متوقف و نظامیان مزبور را دستگیر کرده اند. این اقدام در شرایطی که آنها دوست دارند ما را منفعل کنند بسیار هوشمندانه بود و نشان می دهد که ابتکار عمل در دست ماست و دوره کلنیالیسم بریتانیایی به پایان رسیده است. ظاهرا حال اروپاییها حسابی گرفته شده چون انتظار نداشتند ایران از مرزهای خودش دفاع کند!

- مشهد با این همه زائر میلیونی٬ جالب است که هیچ چیز کم ندارد و حتی می شود گفت همه چیز در آن فراوانتر و حتی ارزانتر از شهر بزرگی چون تهران است .مریم امشب سبزی پلو ماهی درست کرد.

- کار دولت درتنظیم بازار  نوروز امسال هم بخصوص در بحث مواد پروتئینی و میوه  بسیار موفقیت آمیز بود.هم در تهران و هم در اینجا بهترین پرتقال ۶۵۰ تا ۷۰۰ تومان است . به نظرم امسال دولت بهتر از سال گذشته عمل کرد. با این حال مطمئنم آنها که همیشه قرار است به جان این دولت نق بزنند ٬ در باره این موفقیت سکوت خواهند کرد.

- بچه ها با اشتیاق زیادی سریال «ترش و شیرین » را نگاه می کنند . من خیلی از سریالهای ایرانی سالهای اخیر خوشم نمی آید٬ با این حال با بچه ها نگاه می کنم و البته کار عطاران در این سریال به نظر پخته تر از موارد قبلی اوست اما کمی قشر پایین دست جامعه را تحقیر کرده است البته تا این جای کار٬ ببینیم بقیه ماجرا چه می شود.مریم به طعنه می گوید : ببخشید اینجا «گام معلق لک لک » نیست ٬ مجبوری سریال ایرانی نگاه کنی !

- بچه ها خسته اند و با من و مادرشان به منزل رضای عمه خانوم نمی آیند. یک جعبه شیرینی می گیریم و به خانه های سازمانی راه آهن مشهد می رویم . رضا تا جلوی نگهبانی به استقبالمان آمده است . با هم خاطرات سالهای کودکی و نوجوانی و جوانی در باغ راه آهن را مرور می کنیم. فردا عازم بابل هستند.غده نوستالوژیکم شدیدا عود کرده است !

- ما هم برای فردا یک سری خرید داریم . مریم برای توی راه غذا درست می کند. ساعت تحویل سوئیت ۱۰ صبح است . یک قوری ٬شکسته ایم که ۲۵۰۰ تومان خسارتش را می دهیم .   سوغاتیهای فامیل را مریم زحمتش را کشیده است چون می داند من اصلا حوصله بازار رفتن را ندارم  . من فقط در راه حرم ٬ برای بچه های سرویس شهرستانها تسبیح می خرم .

- باز هم سختی زمان خداحافظی از آقا فرا می رسد. اگر به جای شش روز ٬ شش ماه هم پیش آقا مجاور بشوی باز هم موقع رفتن بسیار سخت و بارانی است . چگونه خدا حافظی کنی از آقایی که تمامی حاجتهای زندگیت را از او گرفته ای. چگونه خدا حافظی کنی از آقایی که تمام دلنگرانیها و اضطرابهایت را برای او می آوری و با خاطری آسوده و آرام بر می گردی. همین مهربانی امام در آرام کردن  زائرانش هست که رفتن و خدا حافظی را از او مشکل می کند. مثل همیشه در ورودی باب الجواد می ایستم و به آقا می گویم : مگذار که این سفر ٬ آخرین دیدارم با تو باشد ای امام رئوف . و فکر می کنم امام دستی به مهربانی بر سرم می کشد و می گوید چنین باد !  هر بار و هر دیدار را فکر می کنم بهتر از بار پیش برگزار کرده ام و این بار و این سال نیز چنین حسی دارم . هوای مشهد بارانی است و هوای چشمانم نیز و من مطمئنم که امسال ٬ بهتر از پارسال است که آنهمه خوب گذشت ٬‌آنقدر خوب که نمونه اش را در سالهای گذشته زندگیم سراغ ندارم . سالی که در آن به سفرهای خوب زیارتی و کاری زیادی رفتم : سوریه ٬ لبنان ٬ عتبات عالیات عراق ٬ حج و اقامت دو ماهه در مدینه منوره و مکه مکرمه ٬ سه بار تشرف به آستان امام مهربان علی بن موسی الرضا«ع»٬ و بارها و  بارها تشرف به خدمت حضرت معصومه«س» و پناهگاه بزرگ من در تهران حضرت عبدالعظیم«ع» . و حالا من مطمئنم که امسال بسیار بهتر و پر بارتر از سال خوب گذشته خواهد بود ٬ نه الزاما با سفرهایش بلکه با حال و هوایی که از همین الان احساسش می کنم .

- ساعت دوازده پنجم فروردین بعد از زیارت آقا مشهد را به سمت شهر کرمان ترک می کنیم .

                                                                                                        همچنان ادامه دارد

جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها: